به نام خــــــدا
سلام دوستان گلم (یـــزدی وشیـــرازی و...)
حالتون خوبه انشاا... که باکتون نباشه(ترمزتون باشه)
مخوام پست امروزم را با موضوع جنگ شاگرد با معلم که در دوره دبیرستان بود شروع کنم.
سال اول دبیرستان بودم حدود سال 83 بود.دور از جونتون( منم درس خون) همش دنبال بازی گوشی وخنده ومسخره بازی بودم.
وقتی دوستام مخواسن منا پیدا کنن دو جا باید مرفتن یا تودفتر مدیر ومعلما یادور حیات مدرسه.همهء بچا کتاب ساعت بعدی دستشون بود منم یادنبال یتا بچا مکردم یاصدای خندم همه جا بلند بود.
مدرسه ما حدود أ نوساز بود تنها عیبی که داشت این بود که تو کلاس ما میز معلم تخته میز از بدنش جدا بود وقتی معلما حواسشون نبود وگوشه میز مشسن یهو تخته بلند مشد و ... (حالیتون باشه)
یه روز معلم دینی وقرآن ما وضع حمل کرده بودن ما هم خو سال اولمون بود زیاد آشنایی باایشون(خانم موسوی)نداشتم.
اون روز دوساعت اول درس مطالعات اجتماعی داشتم معلم این درس بچه شهرخودون بودن داشتن از تودفتر میومدن سر کلاس منم تو دفتر بودم داشتم مرفتم در که آقای مطالعات تو دستشون یتا جعبه کادو بود تو جمع به من گفتن ببین از کلاس دومیا یاد بگیرد طلا برای خانمشون خریدن مخوان ببرن خونشون شما چی شی خریدت ما هم خوهیچی نخریده بودم وقتی ایرو جلو بچا گفتن خیلی بهم بر خورد رفتم سر کلاس وبه بچا گفتم که آقا اومدن سر کلاس ونشستن که من بلند شدم وبنا کردم سروصدا کردن که:
من:آقا بر چی شی جلو بچا منا کوچیک کردد وایرو گفتد یعنی چه چه معنی داره...
آقا با خونسردی:بیشین بچه
من:یعنی چه بیشین باید بگد چرا ایرو گفتد
آقا :بچه مگمت بیشین
من:نه بر چی شی ...
آقا باتمام عصبانیت:بچه مگه نمگمت بیشینی بلند مشم مشت مزنم تو کچت خو
آآآآآآآآقققا:این میزا بلند مکنم مزنم تو سرت همین طور که داشت با عصبانیت میزا بلند مکرد تخته میز از پایه اش جدا شد.تخته هم که سبک بود رفت بالا بچا خو زدند زیر خنده حالا ما هم از یرا از عصبانیتش ترسیده بودم از یراهم از خنده داشتم روده بر مشدم نسشتم ودیه هیچی نگفتم هنوز هم که هنوزه این قضیه برامون تازه گی داره.
خلاصه این هم از بدیهای ما تو مدرسه.
پ.ن.:
امیدوارم تونسته باشم لبخندی رو لباتون آورده باشم.
تو پستای بعدی هم براتون خاطره دارم.
موفق باشید رفقا.
سلام دوستان گلم (یـــزدی وشیـــرازی و...)
حالتون خوبه انشاا... که باکتون نباشه(ترمزتون باشه)
مخوام پست امروزم را با موضوع جنگ شاگرد با معلم که در دوره دبیرستان بود شروع کنم.
سال اول دبیرستان بودم حدود سال 83 بود.دور از جونتون( منم درس خون) همش دنبال بازی گوشی وخنده ومسخره بازی بودم.
وقتی دوستام مخواسن منا پیدا کنن دو جا باید مرفتن یا تودفتر مدیر ومعلما یادور حیات مدرسه.همهء بچا کتاب ساعت بعدی دستشون بود منم یادنبال یتا بچا مکردم یاصدای خندم همه جا بلند بود.
مدرسه ما حدود أ نوساز بود تنها عیبی که داشت این بود که تو کلاس ما میز معلم تخته میز از بدنش جدا بود وقتی معلما حواسشون نبود وگوشه میز مشسن یهو تخته بلند مشد و ... (حالیتون باشه)
یه روز معلم دینی وقرآن ما وضع حمل کرده بودن ما هم خو سال اولمون بود زیاد آشنایی باایشون(خانم موسوی)نداشتم.
اون روز دوساعت اول درس مطالعات اجتماعی داشتم معلم این درس بچه شهرخودون بودن داشتن از تودفتر میومدن سر کلاس منم تو دفتر بودم داشتم مرفتم در که آقای مطالعات تو دستشون یتا جعبه کادو بود تو جمع به من گفتن ببین از کلاس دومیا یاد بگیرد طلا برای خانمشون خریدن مخوان ببرن خونشون شما چی شی خریدت ما هم خوهیچی نخریده بودم وقتی ایرو جلو بچا گفتن خیلی بهم بر خورد رفتم سر کلاس وبه بچا گفتم که آقا اومدن سر کلاس ونشستن که من بلند شدم وبنا کردم سروصدا کردن که:
من:آقا بر چی شی جلو بچا منا کوچیک کردد وایرو گفتد یعنی چه چه معنی داره...
آقا با خونسردی:بیشین بچه
من:یعنی چه بیشین باید بگد چرا ایرو گفتد
آقا :بچه مگمت بیشین
من:نه بر چی شی ...
آقا باتمام عصبانیت:بچه مگه نمگمت بیشینی بلند مشم مشت مزنم تو کچت خو
آآآآآآآآقققا:این میزا بلند مکنم مزنم تو سرت همین طور که داشت با عصبانیت میزا بلند مکرد تخته میز از پایه اش جدا شد.تخته هم که سبک بود رفت بالا بچا خو زدند زیر خنده حالا ما هم از یرا از عصبانیتش ترسیده بودم از یراهم از خنده داشتم روده بر مشدم نسشتم ودیه هیچی نگفتم هنوز هم که هنوزه این قضیه برامون تازه گی داره.
خلاصه این هم از بدیهای ما تو مدرسه.
پ.ن.:
امیدوارم تونسته باشم لبخندی رو لباتون آورده باشم.
تو پستای بعدی هم براتون خاطره دارم.
موفق باشید رفقا.